X
تبلیغات
دل نوشته






دل نوشته

حالا می فهمم که چرا مادرها

 یه راست میرن بهشت؛

 از بس تو جهنم زندگی بچه هاشون میسوزن!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 1:2 توسط سیما|

همیشه، داشتن و از دست دادن

آزار دهنده تر از نداشتن از اول است.

(خالد حسینی،بادبادک باز)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 16:48 توسط سیما|

مهم نیـست عمر کوتاه باشـد،یا بلنــد...

مهم ،نفس هایی اسـت کـه بـا تو

"کـوتاه" و بی تو "بلنـد" کـشیـده میشوند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 3:3 توسط سیما|

میشود خیالم را گوشه ی خوابت گره بزنم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 6:3 توسط سیما|

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 16:49 توسط سیما

این روزها ازنبودنت "دل" كه هيچ

 "دنيا "هم برایم تنگ شده است ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 1:2 توسط سیما|

بزرگترين نامردي اين است که مردي

 شعله هاي عشق را درون يک زن 

بدون اينکه قصد دوست داشتنش را

 داشته باشد روشن کند

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 16:43 توسط سیما|

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 10:27 توسط سیما|

  میلاد من تویی!

  به یاد ندارم بودنم را پیش از تو...

  زندگي من تويي!

  به یاد ندارم زندگی را پیش از عشقت...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 0:1 توسط سیما|

تو مرا نمی شناسی اما من ترا خوب می شناسم 


ای گمشده ی رویاهای من ،


تمام لحظه هایم بوی ترا می دهدو طعم تلخ تنهایی ام را


کاش تو هم حتی به اندازه ی 


نیم نگاهی مرا می شناختی ...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 17:58 توسط سیما

باران شده ای!

یک لحظه می باری

یک هفته بیمارم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 18:55 توسط سیما

من در دنیای واقعی مرده ام...

 ذهنم آشفته ...خواب هایم پریشان...

 خنده هایم فتوشاپی ...

درد و دل هایم با دیوار وبلاگ !!!

 میزان همدردی ها هم با کامنت !!! 

 وتکرار پشت تکرار...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 18:45 توسط سیما|

حرفهایت بوی دوستت دارم میدهد...

فکری به حال چشمهایت بکن!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 16:24 توسط سیما|


 دختر بینوا عشق میفروشد...
 
غافل ازاینکه آدمهای این شهرقلب ندارند ...
 
              
                            
نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 21:26 توسط سیما|

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 15:10 توسط سیما

نیامدن‌هایت رادوست دارم

مثل آمدن‌هایت
 
نمی ‌دانی

آن ساعت‌های انتظار چه دلهره‌ی شیرینی

مرا در آغوش می‌کشد

 چقدر وسوسه‌ی

 رویاهای یواشکی

 آن لحظه‌ها را دوست دارم

مثل یک بوسه طولانی است.

نگران نباش به

 کارهایت برس

 من اینجا

با رویای آمدنت عالمی دارم

که تو آنجا ...

در آغوش هیچکس پیدا نمی‌کنی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 2:30 توسط سیما|

 بیچاره سبزه ها...

 میدانم باز هم نخواهی آمد...

                                         

                                 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 2:58 توسط سیما|

 چقـدر دلم تمام شدن می خواهـد...

 از آن تــمام شدن هایــی که بشــود

 نقــــطه سرِ خط ...

 و آنگــاه دیکـته تمـام شـود!

 و من دیگــر آغـــــاز نشــــوم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 1:48 توسط سیما|

  من بدون تو هیچ بهاری ندارم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 1:40 توسط سیما|

من زنم...

زنی خسته از شعارهای فمینیستی...

از تمام حقوق دنیا،

تنها تو حق منی که نیستی...


نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 1:51 توسط سیما

من می دانم

دلم تا همیشه در وسط ترین

نقطه ی زندگیت جا مانده است

جایی بین خواستن و نخواستن

جایی بین بودن و نبودن

جایی بین رفتن و نرفتن

جایی بین … این نقطه های

خالی جا مانده ام

نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 0:20 توسط سیما|

هيچ ميداني تا تو در آغوش من

 گل نكني اين بــــهار ،

 بـــهار نــمي شــــود ؟

نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 0:9 توسط سیما

Click to view full size image

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 0:20 توسط سیما

تمام میشوم یک روز میان این نبودن هایت...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 0:19 توسط سیما|

نمی دانم تو بوی بهار میدادی 

                یا بهار بوی تو را...


نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 1:19 توسط سیما|

  لای پنجره را باز گذاشته ام...

نمیایی؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 1:15 توسط سیما|

نوروز 93 مبارک

نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 0:1 توسط سیما

اینجا سازمان ملل است...

 پیرمردی خمیده ، به ظاهر خواب !

بر کرسی نما ینده ی بریتانیای کبیر تکیه

 زده و هر چه اطرافیان وی را صدا 

میزنند که برخیز… او همچنان خواب است ...

در آخر با عصبانیتِ مرد انگلیسی ،

چشم باز میکند و می گوید : چقدر خشمگین

میشوی وقتی یک بیگانه5 دقیقه صندلی تو را

بگیرد در حالی که نفت کشور من را ،

کشور تو 200 سال است که گرفته !!! 

 او دکتر محمد مصدق است...

یادش گرامی باد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:2 توسط سیما|

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 10:48 توسط سیما

تقــویم امـسال هـــم

بـا تقـــویم  پــارسال

هیـــچ فــرقـی نمیـــکند...

وقتـی زنـــدگی تــا اطّـلاعِ ثــانــوی

تعــطــــــیل اسـت !

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 10:45 توسط سیما|



      قالب ساز آنلاین